آروشاآروشا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
آرشینآرشین، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

مادرانه ای برای دخترم

آب بازی

    عزیز دل مامان، با خاله سمیرا و دختر خاله گلت آرمیتا جون قرار گذاشتیم تا برای اولین بار با شما به استخر بریم. خاله سمیرا هم دیروز ساعت 10 صبح دنبالمون اومد و با همدیگه به استخری که نزدیک خونمون بود رفتیم. وارد استخر که شدیم, آهنگ شادی پخش می شد که شما با شنیدن اون چشمات گرد شد و شروع کردی به قر دادن   قربون اون قر دادنت که دل آدم رو میبری. من هم با دیدن این صحنه هم خندم گرفت، هم کلی خوشحال شدم که خداروشکر از محیط اینجا خوشت اومده. با خاله سمیرا و آرمیتا جون به طرف استخر کودکان رفتیم. آب استخر خیلی گرم و مطبوع بود.     داخل آب که شدیم, اولش کمی خودت رو توی بغلم جمع کر...
2 خرداد 1393

خورشيد را مي دزدم

خورشيد را مي دزدم فقط براي تو ! ميگذارم توي جيبم تا فردا بزنم به موهايت فردا به تو مي گويم چقدر دوستت دارم ! فردا تو مي فهمي فردا تو هم مرا دوست خواهي داشت ، مي دانم ! آخ ... فردا ! راستي چرا فردا نمي شود؟ اين شب چقدر طول كشيده... چرا آفتاب نمي شود ؟ يكي نيست بگويد خورشيد كدام گوري رفته ؟ شل سيلور استاين  
31 ارديبهشت 1393

چکاب یکسالگی دختر گلم

   خانوم گلم دیروز برای چکاب یکسالگی و انجام آزمایش های لازم به آزمایشگاه رفتیم. اصلاً نمیدونم دادن آزمایش خون توی این سن درست یا نه! آخه آزمایش خون برای کوچولویی مثل شما واقعاً سخته.  با توجه به اینکه دکترت آزمایش رو نوشته و ما هم به ایشون اعتماد داریم. لازم دیدیم حتماً اون رو انجام بدیم.(اگه دست خودم باشه به هیچ وجه چنین جاهایی نمی برمت).    از اونجایی که من خودم هم باید آزمایش خون میدادم، اول خواهش کردم آزمایش خون من رو بگیرن، تا بتونم زمانیکه نوبت شما میرسه کنارت باشم. شما و بابایی به یه اتاق قشنگ و پر از عروسک رفتی و من هم بلافاصله بعد از اینکه آزمایشم تموم شد، اومدم پیشتون. وقتی اومدم تو اتاق شما روی...
28 ارديبهشت 1393

و اما واکسن یکسالگی

      شب سه شنبه برای تبریک روز پدر به خونه آقا جون و بعد بابا جون رفتیم. سه شنبه تعطیل بود و من و شما خونه باباجون موندیم. خدا همه پدر و مادر ها رو حفظ کنه. دست مامانی هم  دردنکنه. از اونجائیکه تصمیم گرفتیم واکسن شما رو روز چهارشنبه بزنیم تا من بتونم روزهای بیشتری رو با شما باشم. مامانی زحمت کشیدن و با ما به خونمون اومدن. از همین جا به بهانه دستهای مهربونش رو می بوسم. همیشه خدا رو به خاطر داشتنشون هزاران مرتبه شکر میکنم. امیدوارم ما هم بتونیم پدر و مادر شایسته ای برای شما باشیم.      فرشته کوچولوی من روز چهارشنبه به همراه بابایی رفتیم و واکسن یک سالگیت رو زدی. فکر نمیکردم بتونی به ...
24 ارديبهشت 1393

پرنده

  فرزندم : مانند پرنده ای باش که روی شاخه سست وضعیف لحظه ای می نشیند، آواز می خواند و احساس سرما می کند شاخه می لرزد ولی با این حال به آواز خواندن خود ادامه می دهد زیرا مطمئن است که بال و پر دارد     ...
24 ارديبهشت 1393

تولد تولد تولدت مبارک

نگاهت را قاب می گیرم ، در پس آن لبخند  که به من. شور و نشاط زندگی می بخشد بهانه زندگیم تولدت مبارک       پرنسس کوچولوی من، امروز روز تولدت و اولین روزی بود که بیشترین قدمهات رو برداشتی. امروز برای اولین بار از وسط پذیرایی تا در خروجی به تنهایی راه رفتی. نمی تونم برات توضیح بدم که دیدن این صحنه چقدر لذت بخش و هیجان انگیز بود. خودت هم کلی خوشحال و هیجان زده شده بودی. چه روزای قشنگی رو پیش رو داری! چه احساسات زیبایی درونت متولد میشه  و چه  دنیای متفاوتی در راهه! الهی همش به خیر و نیکی.       هفته گذشته با بابایی دو تا کیک گرفتیم و به خونه بابا جون و مامانی و بعد آقا...
19 ارديبهشت 1393

عشق زیبای من

آروشا عشق زیبای من   از وقتي که عاشق شدم فرصت بيشتري پيدا کردم براي اين که پرواز کنم فرصت بيشتري براي اين که پرواز کنم و بعد زمين بخورم و اين عالي است هر کسي شانس پرواز کردن و به زمين خوردن را ندارد تو اين شانس رو به من بخشيدي متشکرم شل سيلور استاين ...
18 ارديبهشت 1393

کم کم داری بزرگ میشی

   عزیز دلم، دیگه کم کم داری بزرگ میشی و برای خودت خانومی شدی. قربون محبت کردنت. هر وقت میخوای محبتت رو به کسی نشون بدی سرت رو محکم می چسپونی بهش.  اولین کلماتی که گفتی و کمی با مفهوم و قابل درک تر بود . د د د و ماما بود.      الان هم که نزدیک به یکسالت شده، خیلی سعی میکنی حرف بزنی. تقریبا هر کلمه ای رو که بهت میگیم سعی میکنی تکرارش کنی. خیلی راحت کلماتی مثل آب، نون، جیگرم و ... رو بیان میکنی ولی فکر کنم کاربردشون رو هنوز نمیدونی. اگه چیزی هم از دستت بیفته با اون صدای بچه گونه قشنگت میگی اوفتاد وای که میمیرم برای اون لبهای غنچه شده بامزت .   عاشق صداتم، وقتی چیزی رو ادا میکنی دلم برات ضعف...
15 ارديبهشت 1393

راه رفتن فرشته کوچولوی من

   امروز، تنها 3 روز مونده به تولدت تونستی به تنهایی اولین قدمهات رو برداری. چقدر دیدن راه رفتنت با اون پاهای کوچولو لذت بخشه. با کلی تلاش روی پاهات می ایستی. به پاهات نگاه میکنی و با احتیاط  قدم برمیداری، مرتب زمین میخوری و دوباره سعی میکنی بلند بشی و تعادلت رو حفظ کنی. مصمم و با پشتکار.   آروشای عزیزم:  نفس مامان، پرنسس کوچولوی من، دوستت دارم. امیدوارم همواره قدمهات رو محکم و استوار برداری و روزهای زیبایی رو در پیش رو داشته باشی و توی زندگیت با امید و صبر به بالاترین جایگاه ها بررسی. شاد و سلامت باشی عروسکم.   ...
6 ارديبهشت 1393

ایستادن

   جیگر مامان، امروز یعنی 1 اردیبهشت 1393، برای اولین بار تلاش کردی که به تنهایی بایستی. خیلی بامزه و شیرین شده بودی. دستت رو به من میگرفتی و می ایستادی بعد دو تا دستتات رو از روی من بر می داشتی و خودت رو نگه     می داشتی. منکه از شدت خوشحالی و هیجان مرتب می خندیدم و بهت آفرین میگفتم . تو هم با اون دندونای سفید و خوشگل و بامزت مرتب ادای خنده رو در می آوردی و باعث می شدی بیشتر خندم بگیره. فدای شیرین کاریها و شکلک درآوردنات. امیدوارم همیشه پایدار و استوار باشی عزیز دلم.     ...
1 ارديبهشت 1393